این قصه تو رو یاد چه لحظهای انداخت؟
قصه من راجع به اش نذری که در حیاط خونه مامان بزرگ مشغول پختن آن بودن هس. چند نفر از جمله مادر من بهمراه خاله ها. زندایی ها و دختران فامیل بودن خلاصه جمع زنونه بود. من بهمراه پسر داییم داشتیم از بالا اش نذری که پخته میشد رو نگاه میکردیم. یهویی ی فکری به ذهن من رسید با همون حال و هوای بچگی و شیطنت های بچگونه تصمیم گرفتم ی چیزی پرت کنم تو دیگ اش. ی سنگ کوچیک اما سنگین تو تراس بود. پیش خودم گفتم این بهترین گزینس. خلاصه سنگ رو پرت کردم و مستقیم افتاد تو دیگ اش. چون سنگین بود سنگه کلی پاشید رو صورت ولباس خانم های مجلس. خلاصه همه داقون شدن و دنبال فرد پرتاپ کننده بودن. ماهم اومدیم تو خونه و زدیم خودمونو ب خواب. غافل از این که ی نفر مارو لو داده. خلاصه قهمیدن ما بودیم ی کتک قشنگ خوردیم و بعدش اش خوردیم.. یا تشکر...
مواد لازم:
گوشت. نخود. لوبیا. سیب زمینی. رب. گوجه.
طرز تهیه:
اول گوشت رو میذاریم که خوب بپزه. بعد از چند ساعت نخود و لوبیا رو بهش اضافه میکنیمـ. اخر سر هم رب و گوجه و سیب زمینی رو اضافه میکنیم و منتظر میمونیم تا کامل پخته بشه. بعد هم نوش جان میکنیم.
کی بهت یاد داده؟
مادرم
این قصه رو به چه کسی تقدیم میکنی؟
به ماذرم