این قصه تو رو یاد چه لحظهای انداخت؟
ساعت حدود 12 ظهر بود که چهری زنگ زد. از زمان دبیرستان عادت داشتیم چهری صدایش کنیم. اسمش علیرضا بود ولی مگر میشود کسی را علیرضا صدا زد؟ اسم سختی است. بعدها هم که در دانشگاه صمیمیتر شدیم گفت که در خانه عرفان صدایش میکنند ولی دیگر خیلی دیر بود و ما نمیتوانستیم جز چهری چیز دیگری صدایش کنیم. گفت امروز کارخانه هستم میآیی؟ مادرم هم هلیم بادمجان درست کرده قرار است برایم بیاورد در کارخانه. اسم هلیم بادمجان را که شنیدم چراغ شادی در مغزم روشن شد. فقط یک بار در عمرم هلیم بادمجان خورده بودم و آن هم دستپخت مادر چهری بود. چیزی شبیه به آش بود که نخود و لوبیا و عدس داشت و با گوشت و قلمۀ گوسفند حسابی پخته شده بود. دفعۀ قبل هم در کارخانه طعم لذیذ آن را چشیده بودم. پدر چهری مدیر کارخانه بود. کارخانهای که سالها بود خاک میخورد و به جز تابلویی کهنه بر سردرش و چند دستگاه قدیمی در داخلش چیزی از آن باقی نمانده بود. چهری آنجا نگهبانی میداد. همیشه برایم سؤال بود که چرا کسی که پدرش مدیر کارخانه است و وضع مالی خوبی دارد، باید نگهبان کارخانه باشد. بعدها فهمیدم که این قضیه مربوط به مسائل تربیتی بوده و پدرش میخواسته فرزندانش را کاری بار بیاورد و پول تو جیبیاشان را به عنوان حقوق و دستمزد کار به آنها بدهد. گفتم میآیم. خوشحال شد و با ذوق گفت بیا که بساط بازی هم به راه است. چرا از شنیدن اسم هلیمبادمجان تا این حد خوشحال شدم؟ معلوم بود و نیاز به فکر کردن نداشت. دستپخت مادرم خوب نبود. حوصلۀ آشپزی هم نداشت. تا نزدیک ظهر صبر میکرد و یکمرتبه با خود فکر میکرد که حالا ناهار چه بخوریم؟ جواب این سؤال هم معلوم بود. یا سیبزمینی سرخشده در ماهیتابۀ نازک از جنس روی آن هم در دمای بالا که سیبزمینیها را شبیه دست راننده تاکسیها میکرد. نیمی سوخته و سیاه و نیمی سفید و نپخته با تخممرغ نیمرو، یا املتی با گوجههای درشت و نپخته با روغن زیاد و گاهی هم نیمروی خالی. عمدۀ خوراک ما در همین سه غذا خلاصه میشد. البته معمولاً سر سفره برنج هم داشتیم. نه از این برنجهای سفید شمال؛ از آن برنجهای قهوهای و سیاه مخصوص خودمان. مادرم دستش به کم نمیرفت و در هر وعده برای هجده نفر برنج دم میکرد. ما هم که چهار نفر بیشتر نبودیم بنابراین آن بندۀ خدا هم مجبور میشد هر وعده این برنجها را گرم کند و سر سفره بیاورد. فقط نمیدانم چرا هر بار همهاش را گرم میکرد و سر سفره میآورد و دوباره باقیاش را در یخچال میگذاشت. همین کارش باعث میشد که هر بار برنج را گرم میکند و آن را هم میزند، تهدیگهای سوخته با باقی برنجها قاطی شود و رنگ و لعاب خاصی به غذا بدهد. قهوهای سوخته و سیاه و سفید. ماشین پدرم را برداشتم و گفتم که میروم کارخانه پیش چهری. چیزی نگفت. زیاد روی پیکان سفیدش حساس نبود. البته گاهی پز میداد که این پیکان مدل هشتاد و سه است و آخرین تولید پیکان محسوب میشود و پراید به چه درد میخورد و ... ولی هروقت میخواستیم ماشین را بیرون ببریم هیچ نگرانیای در چهرهاش دیده نمیشد. به سمت کارخانه راه افتادم. نزدیک بود. کنار میدان فرودگاه. داشتم میدان را دور میزدم که به سمت کارخانه بروم که دیدم صدایی عجیب از زیر ماشین میآید. تق تق تق تق ... . در کنار میدان توقف کردم و پیاده شدم. دیدم که اگزوز ماشین از وسط شکسته و آویزان شده است و قسمت انتهایی آن به سیمی بسته است. سیم را باز کردم و نیمۀ شکسته را در صندوق گذاشتم و به طرف کارخانه رفتم. در کارخانه که رسیدم، به چهری زنگ زدم و گفتم که بیا در را باز کن. آمد در را باز کرد و من وارد حیاط کارخانه شدم. گفت دندهعقب برو زیر سایۀ آن درخت پارک کن. گفتم آفتاب تند نیست همان جلو میگذارم. گفت نمیخواهم پدرم بفهمد کسی پیشم است. آنجا دید ندارد. ماشین را پارک کردم و پیاده شدم. گفتم چهری بیچاره شدیم. گفت چرا؟ گفتم مگر پدرم باورش میشود که اگزوز ماشین بیخود و بیجهت بشکند؟ تا آخر عمر با سؤالهایش دست از سرم بر نمیدارد که آخر چطور اگزوز بیدلیل شکست؟ به جایی زدی؟ زیادی تند رفتی؟ مگر میشود اگزوز بشکند؟ والا تعجب میکنم. خودت پشت فرمان بودی؟ عجیب است. و سؤال پشت سر سؤال. به داخل رفتیم و نشستیم. مشغول بازی شدیم و ماجرای ماشین را فراموش کردم و یادم افتاد که ناهار هلیم بادمجان داریم. گفتم چهری مادرت فقط هلیم بادمجان را به این خوبی میپزد یا کلاً دستپختش خوب است؟ گفت کلاً دستپختش خوب است ولی هلیم بادمجان را طور دیگری میپزد. یعنی به روش خودش. نخود و لوبیا و عدس و هرچه دم دستش باشد در آن میریزدکه دیگران نمیریزند. گفت چون میدانست تو خوشت آمده درست کرد و گفت به دوستت بگو بیاید پیشت تنها نباشی. حس مادرانۀ غریبی بود. مادر خودم هیچوقت نپرسیده بود که چه دوست دارم برایم بپزد. همیشه میگفت: «کاش این غذاخوردن نبود!». اما من عاشق غذا خوردن بودم و همه این را میدانستند. یک-هیچ. آنقدر درگیر این فکرها بودم که نفهمیدم چطور باختم. مادرش زنگ زد و گفت بیا در کارخانه غذا را بگیر. چهری رفت و غذا را تحویل گرفت. از لای درِ نیمهباز کارخانه ماشین خارجی مادرش را دیدم که دارد دور میزند و از ما دور میشود. کاش پدرم هم بود و میدید و دیگر هیچوقت اسم پیکان را به زبانش نمیآورد. کاش مادرم هم بود و از این هلیمبادمجان میخورد و کمی انگیزه میگرفت و شاید هم شور زندگی در دلش دوباره جان زنده میشد. دو-هیچ. اصلاً نفهمیدم بازی دوم را کی شروع کرده بودیم. ظاهراً قبل از تماس مادر چهری. گفت بیا غذا را تا داغ است بخوریم و بعد از غذا دست سوم را هم میبرمت. سفرهای کوچک پهن کرد و کاسهها را پر کرد و چند تکه نان جلوی دستم گذاشت و گفت بسمالله. اولین قاشق غذا را که در دهانم گذاشتم لذتی غیر قابل توصیف سر تا پای وجودم را در بر گرفت. همه چیز را فراموش کردم و محو طعم لذیذ این غذا شدم. با خودم فکر میکردم که چه میشد اگر آدم هفتهای دوبار هلیمبادمجان میخورد. یک کاسه خوردم و کاسۀ دوم را هم پر کردم و بعد نصف کاسۀ دیگر و غذا تمام. از تمامشدن غذا ناراحت شدم. با خودم گفتم کاش یک قابلمه هم بود با خودم میبردم و شب گرم میکردم به عنوان شام میخوردم. بعد از غذا دوباره بساط بازی را پهن کردیم. دست سوم را نباختم حتی چند دستی هم بردم ولی هنگام غروب، زمانی که ازچهری خداحافظی کردم و سوار بر پیکان سفید پدرم از کارخانه دور شدم، احساس کردم سه-هیچ از چهری عقبم.
مواد لازم:
بادمجان، نخود، لوبیا، عدس، گوشت گوسفندی، قلمۀ گوسفندی، نمک و فلفل
طرز تهیه:
همۀ مواد بالا را باید در آب بریزیم و بپزیم. البته اگر شانس همراه ما نباشد، هلیم بادمجانی هم نیست
کی بهت یاد داده؟
از مادر چهری
این قصه رو به چه کسی تقدیم میکنی؟
به چهری