این قصه تو رو یاد چه لحظهای انداخت؟
یاد دوران کودکی دورانی که ۳ یا ۴ سال بیشتر نداشتم یاد وقتی که در ۵ سالگی مادربزرگم رو از دست دادم و برای اولین بار معنای هرگز نیامدن را فهمیدم یاد روزهای سخت اما شیرین
مواد لازم:
چای ، شکر، نان، یک عدد پیاله
طرز تهیه:
نمیدونم چطور باید بنویسم شاید بلد نیستم اونطور که باید بگم و تعریف کنم ولی هر چی هست مربوط به سالهای دوره، روزهایی که چیزی تو خونه پیدا نمیشد، ولی روشنایی پیدا میشد، اینجا فقط چندتا خونه پراکنده بود و یک مدرسه کوچیک، فراوانی نبود، مغازه ها نبود جاده های آسفالت نبود به ندرت کسی ماشین داشت ولی صلح و صفا بود ولی مادربزرگ بود، پدر کارگر نبود برعکس معلم بود ولی مخارج چند تا خانواده رو باید میداد کارش به خیر بود برای همین زندگی سخت تر میگذشت ما هم قانع بودیم همین که تو دشت گلهای لاله بود و ریشه پیازچه خیلی خوش میگذشت، گاهی که برمیگشتیم خونه میدیم مادر بزرگ اومده اون نابینا بود ولی تک تک مارو خوب میشناخت و انگار میدید یادمه قرار بود عملش کنن بعدها عمل شد و براش یک عینک ذربینی بزرگ گرفتند ، همیشه هم توی یک پیاله ای چای میخورد تو همون پیاله شکر میریخت و بعدشم تکه های نونو ریز میکرد و با یک قاشق کوچیک هممیزد و میخورد برای ما هم درست میکرد اونقدر خوشمزه بود که الان بعد سالها گاهی از همون چای و شکر درست میکنم ولی مزش هیچ شبیه اونی که مادربزرگ درست میکرد نیست و بدتر اینکه مادربزرگ هم دیگه نیست، وقتی کهچیزی برای خوردن نبود برای اینکه مادر و پدر شرمنده نشن تو چای شکر میریخت و میخورد تا سیر بشه و تو خونه بچه هاش احساس گرسنگی نکنه و اونهارو ناراحت نبینه، بله خیلیها اینطوری زندگی کردند و کسی نفهمید و من هم نتونستم قصه رو اونطور که باید تعریف کنم ولی یاد اون روزها هم تلخ و هم شیرینه، کاش مادربزرگ الان بود حتما چای و شکر مزه بهتری میگرفت
به یاد همه آنانی که در فقر زیستند ولی استوار ماندند به قدر اصالت ریشه هایشان
کی بهت یاد داده؟
مادربزرگ
این قصه رو به چه کسی تقدیم میکنی؟
به همه آنانی که در فقر زیستند ولی استوار ماندند به قدر اصالت ریشه هایشان